دلنوشته

به خودت بیشتر نگاه کن.. بیشتر چهره‌ات را درآیینه اتاقت تحسین کن.. گاهی خودت را نیمه‌ی گمشده‌ی خودت بدان.. شاید یکروز دلت برای امروزت تنگ شد، گذر زمان ازآنچه در آیینه می‌بینی نزدیک‌تر است!

دلنوشته

به خودت بیشتر نگاه کن.. بیشتر چهره‌ات را درآیینه اتاقت تحسین کن.. گاهی خودت را نیمه‌ی گمشده‌ی خودت بدان.. شاید یکروز دلت برای امروزت تنگ شد، گذر زمان ازآنچه در آیینه می‌بینی نزدیک‌تر است!

مردادی که باشی…
هیچگاه آرزو و حسرتی نخواهی داشت…
چرا که خودت به تنهایی، نهایت آرزو و حسرت برای دیگرانی…

نویسندگان
۲۴
مهر

استرس حالت جالبیه

اگه دقت کنید گاهی موقع ها بعضی استرس ها شیرینه

 ولی...

 در عوض انگار که قراره قلبت از سینت بزنه بیرون

ولی انگار فقط این آشوب در قلبت نیست ، کم کم به کل بدنت نفوذ می کنه و همه اندام ها رو به نحوی درگیر خودش می کنه که با هزار بار نفس عمیق کشیدن و پرت کردن حواست به اون موضوع بر طرف نمیشه که نمیشه :/


  • mohadde3e ...
۲۱
شهریور
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟
سلام بر تو ای امام شهید...
سلام بر تو ای کشتی نجات بشریت
مگر می شود انسانی از ته دل و با قلبی شکسته تورا صدا بزند در حالی که تو کشتی نجات باشیو او را لبیک نگویی؟!
مگر می شود انسانی برای مظلومیت تو و خاندانت اشک از چشمانش جاری شود و تو او را مورد لطف خود قرار ندهی؟!
مگر می شود انسانی روی تربیت تو نماز بخواند و نمازش مورد قبول خداوند قرار نگیرد؟!
مگر می شود انسانی پس انداز یکساله خود را کنار بگذارد تا در اربعین با پای پیاده به شوق دیدارت بیاید و تو زودتر از آن به دیدارش نروی؟!
 نـــــه غیر از این ممکن نیست!!!!
این همه شور حسینی فقط فقط از جود و احسان کرم خود توست...
تویی که به هر کس نظر ویژه کنی بی شک خداوند نیز به او ویژه نگاه می کند
حسین (ع) جان زمان حاضر جامعه ما  خیلی  آشفته شده است
انگار دیگر هیچ چیز سرجای خودش نیست، 
انگار دیگر حال دل هیچکس خوب نیست :(
امام عصر ما هم که از نظرها غائب است
تو خودت برای ما دعا کن، واقعا تک تک ماها به دعای شما محتاجیم
برای جوان های سرزمینم دعا کن، برای پدر ها و مادرهای سرزمینم دعا کن
دعا کن که زمان غیبت تمام شود و صاحب اصلی عصر ما ظهور کند.
تا جهان پر از عدل و داد شود :) آمین ...

  • mohadde3e ...
۲۱
مرداد

یادمه اولین باری که حرم امام رضا رفتم سال 89 بود.

راستش تو مسیر اصلا حس خواستی نداشتم. برام مثه بقیه مسافراتهایی بود که میرفتیم.

و چون مسیرش طولانی بود کلافه و خسته شده بودم . فقط دوست داشتم برسیم و یه خونه کرایه کنیم و چن ساعتی استراحت کنیم.

بعد از 20 ساعت مسافت طولانی بلاخره حدودای ساعت 10 شب رسیدیم.

من که مثه جنازه ها همینجوری خوابیدم تا صبح.

صبح به پیشنهاد خوانواده آماده شدیم که بریم زیارت ....

منم مثه بقیه آماده شدم و رفتیم.

وقتی وارد حرم امام رضا شدم به حال عجیبی داشتم. اصلا برا خودمم قابل وصف نبود.

خلاصه از تو اون شلوغیا رفتیم داخل.

من وقتی وارد صحن شدم ، دیگه قدرت کنترل کردن اشکامو نداشتم

هیچ دعایی نمیکردم و فقط اشک میریختم.

یه لحظه حس کوچیک بودنو بی ارزش بودن خودمو کاملا درک کردم. چقدرررررر ناچیز بودم در برابر این همه عظمت.

فقط تنها چیزی که میگفتم شکر از خدا بود

میگفتم خدایا یعنی من ؟؟؟؟ یعنی من اومدم پیش یکی از اماما؟؟؟

چیزایی که تا الان فقط با شنیده هامون ایمان داشتیم، فقط با شنیده هامون عزاداری می کردیم، فقط با شنیده هامون عبادت می کردیم.

یعنی من اومدم پیش یکی از امامی که بارها راجبش جز خوبی چیزی نشنیده بودم!!!!! فک کنم اون اشکا هم اشک شوق بود :)

خیلی حس قشنگی بود همینطور غیر قابل وصف ...

همیشه با خودم فکر میکنم چرا ما بچه شیعه ها حداقل نمیتونیم یبار ، فقط یبار پابوس همه امام بریم و از نزدیک لمسشون کنیم؟؟؟

ما که تو دوران زنده بودنشون نیودیم.... تا کی دیگه باید تصورشون کنیم؟؟؟؟

و از همه بدتر اینکه امام عصر ما که زنده و حاضر هست هم از ما گرفته شده تا هروقت که صلاح بود ظهور کنن.

یعنی حق بچه شیعه ها نیست؟؟؟؟

  • mohadde3e ...
۱۲
مرداد

از چند روز پیش ذهنم درگیر کنکور امروز بود

کنکور کاردانی به کارشناسی که قرار بود ۱۲ مرداد برگزار بشه.

وای که برام مثه یه عذاب بود، مثه یه کابوس. احساس میکردم مثه یه کوه رو شونه هام سنگینی میکنه

مردد بودم که سر جلسه حاضر بشم یا نه

با اینکه تو کنکور کاردانی دانشگاه دولتی قبول شده بودم ولی چون چن سالی از درس و دانشگاه فاصله گرفتم برا همین یخورده برام سخت بود بخوام دوباره این فکر سرکش خودمو متمرکز کنم رو درس و مشق و تست و آزمون .....

چن ماه پیش، از کل منابع کنکور تونستم دوتا کتاب کنکورمو تهیه کنم که حداقل بتونم روی بعضی از درسا متمرکز بشم خلاصه دست و پاشکسته بعدعید چن ورقی از اون کتابارو ورق زدم بعد دوباره نمیدونم چی شد که اونارم گذاشتم کنار

نمیدونم شاید دلیلش نداشتن هدف باشه شایدم اینکه همیشه با خودم فک میکنم اصلا چرا بخونم ؟! چرا باید ادامه بدم؟! مثلا با خوندن من قراره چه چیز خارق العاده ای رخ بده که الان نداده؟!!!!!

خلاصه صبح امروز ساعت 7:5 دقیقه با صدای زنگ گوشی بیدار شدم

کاملا خونسرد و بیخیال. پدرم خونه نبود، زنگ زدم بهش که بیاد دنبالم و منو به حوزه امتحان برسونه (اخه ازمون تو یه شهر دیگه بود که تقریبا ۱۵ دقیقه فاصله داشت).

سه بار زنگ زدم هربار به مدت طولانی زنگ خورد ولی نه مثل اینکه قسمت نبود که من به این آزمون برسم.

همینجوری هاج و واج نشستم . درسته چیزی نخوندم درسته انگیزه ای نداشتم ولی از اینکه نمیتونستم برم خیلی ناراحت شدم.

ساعت شد ۷:۳۲ دقیقه آخرین شانس خودمو امتحان کردم و با ناامیدی یکبار دیگه به پدرم زنگ زدم.

بعداز دوبار بوق خوردن برداشت 

گفتم بابا کجایی ؟ اول صبح جمعه کجا رفتی من امروز ساعت ۸ کنکور دارم :(

پدرم بدون هیچ حرفی گفت اماده شو بیا پایین میام الان...

ساعت ۷:۳۵ دقیقه رو هم رد کرد.

من از جام پریدم و تو چند ثانیه آماده شدم راستش برای خودمم عجیب بود که بااین سرعت آماده شدم.

ساعت ۷:۴۲  شد و من همچنان تو کوچه منتظر پدر وایسادم 

خدایا ینی میرسم؟؟!! یا برگردم خونه و بیخیالش شم؟؟!!!

تو همین فکرا بودم که پدرم رسید و سریع سوار شدم و رفتیم.

همون لحظه غرغرو شروع کرد که چرا به من زودتر نگفتی؟! چرا بامن هماهنگ نکردی؟! چرا دیشب بهم اطلاع ندادی که بخوای الان لحظه اخر برسی؟؟؟؟!!!

خلاصه گفت و گفت و چندبار اومدم براش توضیح بدم ولی انگار زبونم قفل شده بود فقط سکوت کردم .

تو راه مدام داشتم ایت الکرسی میخوندم صلوات میفرستادم که بااین سرعت ماشین حداقل سالم برسیم. 

ساعت ۷:۵۶ دقیقه بود که بلاخره من به محل برگزاری آزمون رسیدم. همون لحظه سریع خدافظی کردمو به طرف آزمون دویدم. از شدت استرس دستم میلرزید ولی یه نفس عمیق کشیدمو سعی کردم آرووم باشم.

کنکورو دادم و تموم اونایی که مطمئن بودم درسته علامت زدم حالا هم هرچی خدا بخواد . ولی اگه نمیرسیدم مثه یه عقده رو دلم میموند و فکرمو مشغول خودش میکرد.حالا خداروشکر میکنم که بلاخره این روز پر استرسم تموم شد.

خلاصه همه اینا رو گفتم تا بگم خیلی به رشته های فنی سخت میگذره. خیلی درحق ماها ظلم شده چرا اصلا باید دوبار کنکور بدیم . دوبار همه این سختیارو تحمل کنیم دوبار استرس کنکور داشته باشیم. دوبار این راه و بریم و برگردیم. ؟؟!!!!!

:((  )):

  • mohadde3e ...
۰۹
مرداد

من پریشان تر از آنم که تو میپنداری
شده آیا ته یک شعر ترک برداری،،
شده آیا به تماشای خودت بنشینی؟
دست برداری از این قصهً خودکم بینی
شده از قیلِ من و قالِ دلت جار زنی
چنگ بر خود بکشی جای سخن زار زنی
شده از اشک نگاهت تو خساست بینی
شعر را خاک و در اندوه غزل بنشینی
شده آیا که تو با سایهً خود قهر کنی
او شکر بر لبش و کام خودت زهر کنی
شده در کوچه به یک خاطره برخورد کنی
روبگیری زخودت اخم برآوُرد کنی
شده امروز به خود وعدهً دیروز دهی سره دل شیره بمالی قولِ نوروز دهی
شده تا چشمه روی تشنه همی بازآیی
وقتِ آبستنیِ عشق بگویند بتو نازایی
شده از کرده پشیمان شوی و اما باز
چشم بازی به گناهی که نبودش آغاز
شده شاهی کنی و باز گدایش باشی
او صدایت نزند. ..باز صدایش باشی
شده از پنجره ها عشق طلبکار شوی
رختِ قانون به تنت باشد و عیار شوی
شده از کارِ خداوند تو حیران گردی
نوبتِ خندهً تو باشد و گریان گردی
نشده ، میشود اما، که شاید و اگر
این جهان نیست بجز چرخهً اما و مگر
این جهان را به تو بسپردم و دیدی که نشد
شک نکن میشود این ناشده هایی که بشد


حمید جاوید. ... تضمین شعر جناب فاضل نظری

  • mohadde3e ...
۰۸
مرداد

الان سرکارم

نمیدونم چی شد یهو بهم ریختم

طوری که حتی قدرت اینو نداشتم که جلوی اشکامو بگیرم

اینقدر بغضمو قورت دادم ولی انگار احساس خفگی می کنم

انگار یکی پاشو گذاشته رو گلوم و داره با تمام قدرتش فشارش میده


یک لحظه یک بیت شعری خوندم که تمام خاطره های گذشتمو زنده کرد

ولی من تا قبل از این سعی می کردم گذشته رو فراموش کنم، دختر خیلی قوی باشم و بیشتر منطقی فکر کنم

حتی موقع هایی که دوستم از عشق نافرجامش باهام صحبت می کرد همیشه سعی می کردم آرومش کنم و بگم که اینچیزا اصلا ارزش ناراحتی نداره

ولی نمیدونم چی شد بهو ته دلم خالی شد... یهو حالم دگرگون شد این بیت از کجا پیداش شد که منو اینجوری کرد ؟؟؟!!!!


مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد ....




  • mohadde3e ...
۰۴
مرداد
 شامگاه پنجم مرداد 1397، یک پدیده‌ی زیبا و خاص اتفاق می‌افتد.
شروع این خسوف بزرگ و طولانی در ساعت 21 و 44 دقیقه شب جمعه 5 مرداد 1397 خواهد بود.
طولانی ترین ماه گرفتگی قرن 21 به مدت 6 ساعت و 13 دقیقه و 48 ثانیه طول می‌کشد و در سحرگاه شنبه یعنی حوالی 4 صبح به پایان می‌رسد.



این خبر و امروز به طور اتفاقی در سایتی دیدم که بزرگترین ماه گرفتگی قرن مصادف شده با تولدم.
 
راستش نمی دونم چرا ولی...

اینکه هرسال روز تولدم مصادف بشه با یه اتفاق عجیب یا خوش یمن، برام جذااابه و دوست داشتنی:)

فردا قدم به 25 سالگی میگذارم، پا به دوره ی جدیدی از زندگی... نمیدونم خوشحال باید بود یا ناراحت؟!!!!!

ولی راستش ترسی عجیب وجودمو گرفته دلیلشو دقیق نمی دونم ولی احساس می کنم روزها خیلی زود دارن سپری می شن.

آرام تر ای  روزگار !من هنوز یه عالمه حرف ناگفته دارم و کار ناکرده...هی روزگار!

چقدر زود زود از روی مرداد های تقویم من گذر می کنی! آرام تر ....آرام تر........

 

عجب دنیاییه دنیای کودکی فارغ از هیچ غم و اندوهی و فارغ از مشکلاتی که تا میبینن داری بزرگ میشی سروکلشون پیدا میشه و تورو دور میکنه از اون حسو حال نابو خوب.

خدایا دلم هوای دیروز رو کرده هوای روزهای کودکیمو دلم میخواد

مثل دیروز قاصدکی بردارم و آرزوهام رو به دستش بسپرم...

حالا که بیشتر شبیه آدم بزرگا می شوم دلم برای کودکی هایم تنگ می شود!

اما باید ایستاد در برابر این زندگی در برابر مشکلات در برابر همه آنچه باعث شود تو درجا بزنی باید ایستاد و از نو شروع کرد.

دلم گواه  خوبی می دهدبرای این مرداد....   دلم گواه می دهد انگار اتفاق های خوبی میان  این مرداد  تا مرداد بعد   جا گرفته...!!!

یعنی باورش کنم؟!!!!!!!!

:)

 



  • mohadde3e ...
۰۲
مرداد

قطعه ای از بهشت، باید هم اینگونه باشد.

 

و مگر می‌شود قطعه ای از بهشت روی زمین باشد و شلوغ نباشد؟!

آنجا همه ی وقت شلوغ هست و چه زیباست که این حالت توفانی همه ی وقت در سیطره ای عرفانی هست. وقتی که میرسی و روبه روی ضریح می‌ایستی؛

 

وقتی که می بینی دست های قد کشیده راکه بطرف ضریح می‌روند؛

وقتی می بینی ضریح نقطه ای شده هست شبیه به بنگاه یک پرگار و گویی تمام اشیا در اطراف رابه طرف خود می‌کشد؛

وقتی می بینی حتی انگار آینه کاری ها و نقش و نگارها دوست دارند کنده شوند و بطرف ضریح بروند و حتی تمام حروف و واژه های متبرک در اطراف دوست دارند به حرکت درآیند؛

وقتی حس میکنی این بنگاه ثقل منتظر آمدنت بوده هست و وقتی حس می کنی، غریب طوس همان‌ گونه غریب هست و تمام این آشنایان، تمام روشنایی ها، مانند وطن او نیست؛

اینجاست که چشم هایت خود بخود می جوشند و دست هایت بطرف ضریح قد می‌کشند؛ گویی این غریب، تمام غربا را در بغل مهربان خود کشیده هست.

 

حاجتت را بگویی یا نگویی مهم نیست؛

درود که بدهی، حس می‌کنی آنجا وطن توست.

تنها کافی هست بگویی

 «اَلسَّلٰامُ عَلَیک یٰا عَلِی ابْنَ مُوسَی الرِّضٰا الْمُرْتَضٰی».


  • mohadde3e ...
۲۶
تیر
امروز 26 تیر ماه سال 97
در یک روز گرم تابستانی
در محیط شلوغ و پر رفت و آمد کاری
خسته از کارهای زیاد و انجام نشده
از پنجره محیط کارم که به بیرون نگاه کردم بک لحظه هیجان زده شدم
یک همچین صحنه ای تمام خستگی کاری رو از تنم بیرون کرد
اصلا باور کردنی نبود که تو دمای 40 درجه و گرمای شرجی شمال بهو بارانی با این شدت شروع به باریدن کنه
آرام و بیصدا ولی دلچسب و رویایی
شدت بارون اینقدر زیاده که تمام گنجشک ها و کبوترا به زیر سایه بون خونه ها پناه بردن تا خیس نشن
خیلی دلم میخواد که زودتر ساعت کاریم تموم بشه و برم زیر این بارون
آخه می دونی میگن زیر بارون آرزوها زودتر برآورده میشه

  • mohadde3e ...