دلنوشته

به خودت بیشتر نگاه کن.. بیشتر چهره‌ات را درآیینه اتاقت تحسین کن.. گاهی خودت را نیمه‌ی گمشده‌ی خودت بدان.. شاید یکروز دلت برای امروزت تنگ شد، گذر زمان ازآنچه در آیینه می‌بینی نزدیک‌تر است!

دلنوشته

به خودت بیشتر نگاه کن.. بیشتر چهره‌ات را درآیینه اتاقت تحسین کن.. گاهی خودت را نیمه‌ی گمشده‌ی خودت بدان.. شاید یکروز دلت برای امروزت تنگ شد، گذر زمان ازآنچه در آیینه می‌بینی نزدیک‌تر است!

خاطــرات هر چه شـــــیرین تر باشند
بعد ها از تلخـی

گلو یــت را بیشتر می سوزانند...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

مسئولیت پذیری

يكشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ

همه ما میدونیم که مسئولیت پذیری خیلی حس خوبیه و اگه درست انجام بگیره چه بسا مورد تائید و تحسین دیگران هم قرار می گیره.

ولی اگه با استرس همراه بشه یخورده انجام دادنش سخت و دلهره آوره ...

چند روز پیش یه مسئولیت سخت به من محول شده بود

به خودم ایمان داشتم که می تونم انجامش بدم ولی اضطرابی درونی باعث میشد با استرس همراه بشه.

نگهداری از پدر بزرگ سالمندم چند روزی به من سپرده شده بود. 

البته من با اصرار  خودم این مسئولیتو گرفتم. 

چون پدرم هیچ جوره راضی نمیشد که بره و پدر پیرشو تنها بزاره. ولی من با اصرارام بلاخره راضیش کردم و پدر رو به همراه مادرم راهی یه سفره چند روزه کردم. سفری که تو مقصدش دختر و دامادشون با خوشحالی انتظارشونو می کشیدند.

خلاصه بعد از گفتن توضیحات لازم و کاربردی راهی شدند.

من موندمو پدربزرگم که البته اون تو خونه خودش بود و من باید روزی سه وعده صبحانه ، ناهار و شام بهش سر میزدم و بهش غذا می دادم.

بااینکه یکی دو بار قبلا هم این مسئولیت به من سپرده شده بود ولی روز اول یه اضطراب عجیبی داشتم.

وقتی رفتم پیشش دیدم پدربزرگم میگه میدونی تموم محصولات کشاورزیمو یکی سر زمین برداشته و برده (بعضی وقتا دچار فراموشی میشد و به خاطر شرایط فیزیکیش اصلا قادر به بلند شدن از تختش نبود).

گفتم نه داری اشتباه می کنی امروز بابا رفت و همه رو ازشون گرفت. تازه آخه الان که زمستونه عزیز من الان اینجا کسی کشاورزی نمیکنه. ولی انگار گوشش بدهکار نبود که نبود. بازم هر چند دقیقه درمیون حرف زمین و باغ و وسایلاشو میزد. 

 خلاصه اینقدر باهاش حرف زدم که بلاخره یادش رفت. موقع غذا دادن بهش واقعا که مکافاتی بود. باید کل غذا رو کاملا نرم می کردم و تمام محتویات غذا رو کاملا له می کردم و بعد آروم آروم، قاشق قاشق توی دهانش می کردم. و چون موقع غذا خوردن همیشه سرفه می کرد ممکن بود غذا توی گلوش گیر کنه و هر لحظه خطر خفه شدن وجود داشت.

ولی من میتونستم، ایمان داشتم که خدا هم کمکم میکنه و با توکل بهش از اون اضطرابم کم شد. 

هر موقع که پدرم زنگ میزد و از حال پدربزرگم جویا میشد ، میگفتم حالش خوبه از این بهتر نمیشه، مگه میشه کسی اینجوری مراقبش باشه، کسی حالش بد بشه؟؟!!! 

 از طرفی اونارو دلگرم می کردم و از طرفی مجبور بودم به پدربزرگم بیشتر توجه کنم که نبود پدرموو اصلا حس نکنه و هربار که این کارارو می کردم احساس قوی تر شدن می کردم. حس می کردم میتونم از پس مشکلات به خوبی بربیام.

روزی سه بار از خونه تا منزل پدربزرگم می رفتم هربار براش غذا میبردم و قاشق قاشق توی دهانش می کردم، باهاش حرف میزدم وقتی مطمئن از حال خوبش میشدم باهاش خداحافظی می کردم.

همیشه با خودم فکر می کردم که آدم چقدر میتونه ناتوان و نیازمند بشه که حتی نتونه کوچک ترین نیازهاشو برطرف کنه و هر ثانیه محتاج یه آدم دیگه باشه. و چقدر پوچ و بی معنی میشه و حتی ممکنه دیگران ازش زده بشن و دیگه نخوانش.

انگار هر لحظه تاریخ در حال تکرار شدنه و آدمی دوباره به زمان کودکی و ناتوانیش برمیگرده.

ولی بلاخره ...

من موفق شدممممم. وقتی که پدرو مادرم برگشتن منو در آغوش کشیدن و محکممممم بغلم کردن. پدرم منو بوسید و از من تشکر کرد.

این لحظه به اندازه تمام دنیا برام ارزش داشت.


درسته خواهرم و مادرم برام خوراکی و لباس هدیه آوردن ولی من برای رضای خدا اینکارو انجام دادم و از کسی هم توقعی نداشتم.


 + + خدمت کردن به پدر و مادر (پدر و بزرگ و مادربزرگ) یه معامله ی صددرصد سوده. شاید بشه گفت حتی 200درصد سود شایدم بیشتر... که چیزی جز خیر و برکت برای آدم به همراه نداره.

خدایا ممنونمممممم....


  • mohadde3e ...

نظرات  (۲)

  • ... به دنبال حقیقت ...
  • چقدر حالتون خوبه الان...و غبطه برانگیز

    خوش به سعادت تون

    الحمدلله
    پاسخ:
    مگه آدم دیگه چی میخواد از زندگی جز رضایت خدا و پدر و مادر.

    مچکرم...
  • ... به دنبال حقیقت ...
  • همین...

    و همه چیز از قِبَل همین ها براتون مهیا میشه ان شاءالله

    و ان شاءالله که برای ما هم دعا بفرمایید.
    پاسخ:

    دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت  /  یک موی ندانست ولی موی شکافت.
    اندر دل من هزار خورشید بتافت  /  آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت...
    امیدوارم اینطور که شما میگین اتفاق بیفته.

    محتاجیم به دعا...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی